روزی خانواده ای بزرگ دور سفره ای بزرگ می نشستند و همه با هم از نعمت های سفره طعام می خوردند و شکر خدای را بجای می اوردند. هیچ کس در فکر این نبود که دیگری را از این نعمت خدادادی محروم کند و او را کنار بزند و حق او را بخورد . سفره و نعمت های ان روز به روز بزرگتر  و بزرگتر می شد .تا اینکه پدر بزرگ این خانواده که برکت این خانواده بود  فوت نمود .با فوت پدر بزرگ این خانواده  نعمت محبت و دوستی و برادری از ان خانواده رخت بر بست و حسادت بجای رفاقت نشست و هر کس سعی بر کنار زدن برادران و خواهران خود نمودند.

انقدر این خانواده به جان هم افتادند و یک دیگر را از این سفره بزرگ نعمت خدادادی محروم کردند که جز عده ای قلیل از انها در این خانه محرم نبودند و همه را بیرون نمودند و سفره روز به روز تنگ تر  وتنگتر شد و انها هم که بر سفره می نشستند با نگاه غضب الود به هم نگاه میکردند

کاش دوباره نفس مسیحایی ان پدر بزرگ سفر کرده بر این خانواده دمیده شود و دوباره این خانواده با دوستی و محبت سابق دور یکدیگر بر سر سفره بزرگ خویش جمع گردند .

تا نباشی اشنا زین پرده رمزی نشنوی....

گویند مرا چو زاد مادر

پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن

 بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم وهست دارمش دوست