تا نباشی اشنا زین پرده رمزی نشنوی....
گویند مرا چو زاد مادر
پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت
شب ها بر ِ گاهواری من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لـب مـن
بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم وهست دارمش دوست
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:55 توسط سید بلال موسوی
|
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .