روزی خانواده ای بزرگ دور سفره ای بزرگ می نشستند و همه با هم از نعمت های سفره طعام می خوردند و شکر خدای را بجای می اوردند. هیچ کس در فکر این نبود که دیگری را از این نعمت خدادادی محروم کند و او را کنار بزند و حق او را بخورد . سفره و نعمت های ان روز به روز بزرگتر و بزرگتر می شد .تا اینکه پدر بزرگ این خانواده که برکت این خانواده بود فوت نمود .با فوت پدر بزرگ این خانواده نعمت محبت و دوستی و برادری از ان خانواده رخت بر بست و حسادت بجای رفاقت نشست و هر کس سعی بر کنار زدن برادران و خواهران خود نمودند.
انقدر این خانواده به جان هم افتادند و یک دیگر را از این سفره بزرگ نعمت خدادادی محروم کردند که جز عده ای قلیل از انها در این خانه محرم نبودند و همه را بیرون نمودند و سفره روز به روز تنگ تر وتنگتر شد و انها هم که بر سفره می نشستند با نگاه غضب الود به هم نگاه میکردند
کاش دوباره نفس مسیحایی ان پدر بزرگ سفر کرده بر این خانواده دمیده شود و دوباره این خانواده با دوستی و محبت سابق دور یکدیگر بر سر سفره بزرگ خویش جمع گردند .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 0:0 توسط سید بلال موسوی
|
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .