بعد از 24 سال..

ان پسر دوچرخه سوار ... 24 سال پیش وقتی از نبش کوچه انها سراغ خانه ای را می گرفتم ناگهان از کنارم رد شد.. بی انکه او را بشناسم ازش سراغ ادرس خانه ای را گرفتم و او در چشمان من خیره شد و با اشاره انگشت خویش خانه را نشانم داد و همچنان به من نگاه می کرد.. هنگام رفتن دنبالم امد و گفت شما کی هستی ؟ گفتم یک غریبه که دنبال غریبه ای دیگر می گردد .. دوباره به من خیره گشت و گفت :بیا تا خانه را نشانت بدهم. همراهم امد در حالی که دوچرخه اش در دستانش بود .. دم در خانه رسیدیم و او می خواست همراه من وارد خانه شود . دستش را گرفتم و ازش پرسیدم شما صاحب این خانه را می شناسی؟.. به ارامی سری تکان داد و گفت این خانه خودمان هست .. پدرم مریض هست .. ایا شما می خواهید به او سر بزنید ؟.. اشک در چشمان غلطید و با نگاهم به ان روزهای سخت و سرمای سرنوشت زندگی در ان روز بارانی برگشتم ولی اثری از خلاف و اشتباه و گناه این دوچرخه سوار که حالا اشنایم گشته بود نیافتم .. و او برادر من بود و من می خواستم بعد از گذشت 22 سال پای به خانه کسی بگذارم که در یک روز بار انی تنهایم گذاشت ..
و اینک ان پسر دوچرخه سوار که روزگاری برای هم رهگذری غریبه بودیم در اغوش خاک ارمیده است ... روحش شاد

اگر این اتفاق برای معاون اول اقای هاشمی یا خاتمی اتفاق می افتاد این روزها در صحن مجلس و نمازهای جمعه و صدا و سیما و روزنامه های اصولگرایان خصوصا کیهان چه یقه که پاره نمی شد.. من نمی دانم این اقایان اصولگرا روی چه اصولی ایستاده اند که اینگونه سکوت می کنند و همه چیز را فدای سیاست می کنند..