باز هم برگشتم
بازهم با دستان بسته
و
پاي در زنجير سرنوشت
بي هيچ انتظاري از زمين و زمان
وچه بسيار سخت است براي رودي كه
بر فراز قله هاي كوه ، برفي برايش نباشد
او بزودي خواهد خشكيد و ماهي هايش همه خواهند مرد
و بستر نرم آن سنگلاخي خواهد شد بسيار سخت
كه پاي كودكي را خواهد خراشيد
و من امروز به همان رودخانه مي مانم
گرچه هنوز جاريم
اما
افتاب عمر ، برفهاي مرا پيوسته آب مي كند
و هرروز كه مي گذرد
كف رودخانه را به انتظار نشسته ام.
سروده شده خرداد 75
اما متناسب با خرداد 87
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .