كبوتر سفيد من
اوايل ماه رمضان بود كه به خانه ما اومده بود .البته با بالهاي زخمي .اورا روي ديوار حیاط خانه ديدم كه هراسان به هر سو نگاه مي كنه .
آرام ارام به او نزديك شدم و او بدون اينكه مقاومت كنه خودوشو انداخت تو دستاي من.خيلي خوشهال شدم و خوشهال تر از اين شدم كه جلوي او يه كاسه پر از گذاشتم كه با سرعتي عجيب آن را با منقار قرمزش نوش جان کرد.
از ان روز تا همین دیروز در خانه ما لانه داشت و هر وقت که به خانه می امدم سراغش را می گرفتم و مرتب به بهش آب و دانه می دادم و هر از چند گاهی هم او را به حیاط خانه می بردم تا آسمان ابی را ببیند !
اما دیروز عیال با ناراحتی تمام او را به حیاط خانه هدایت کرد و یکمی هم بر سرش غر زد که این چه کبوتری است که ما را ول نمی کنه برو بیرون !!!
خلاصه طولی نکشید وقتی از خواب بیدار شدم کبوتر را ندیدم .
از خود پرسیدم که او کجا رفت .همه جای ممکن را پرسه زدم ولی از ان خبری نشد .فردای ان روز پسر همسایه را دیدم که می گفت کبوتری سفید و خوشگل را دیدم که از خانه شما پرواز کرد !!
با خود گفتم که کبوتر هم دل دارد که از حرف دیروز ما رنجید و از این خانه پر کشید .
پس باید که مراقب بود دلی از ما رنجیده نگردد حتی دل کبوتری
چرا که شاعر فرمود :مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخواست مشکل نشیند
خیلی از کبوترانی سفید هستند که با غفلت ما از خانه هایمان پر می کشند و لی غافل از این که خود در پر کشیدنشان چقدر مقصریم.
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .