مثل اینکه همین دیروز بود که حادثه کلایه اتفاق اوفتاد و جمشید یلدا را تنها گذاشت و به سفر رفت.این بار از بندر عباس خبر امد که حادثه تکرار شده است .

۱۲ اردیبهشت با ۱۲ آبان ۸۶  شش ماه فاصله دارند اما قرنها که بگذرد نمی توانند این فاصله را پر نمایند.

از عباس چه بگویم که شاعری می گفت:

پایان غریب و قصه ای محزون داشت

از دست زمانه هم دلی پرخون داشت

بر بالش سنگهای غربت جان داد

                 عباس که سرنوشت گوناگون داشت

عباس بر مزار جمشید

او سالها پیش رفته بود و ما امروز خوابش را دیدیم که از دور ؛ دستی تکان می داد و همچنان می رفت.

 

افسوس ها دیگر جوابی قانع کننده نیستند ولی برای اعتراف گاهی مناسبند.  

   

او اینک همه ما را به اعتراف واداشته است که اگر به  غچه هایمان به موقع آب  برسانیم ریشه هایش خشکیده نخواهد گشت و باد خزانبرگهای لطیفش را به تاراج نخواهد برد.

 

تقدیر نیز از غفلت های باغبان وارد باغ زندگی می شود و میوه های کال را قبل از رسیدن بر زمین می افکند.

رفتنش یک سوال بزرگ برای همه ماست و عذاب سخت وجدان نیز جوابی قانع کننده برای آن نخواهد بود.

 

 انگشت حسرت به دهان گرفتن و ای کاش گفتن ها نیز آب رفته را به جوی باز نخواهد گرداند.

سرگذشت عباس درس بزرگی است که باید ساعت ها نشست و آن را با فرمولهای روانشناسان و جامعه شناسان به بحث گذاشت که چرا:

                                  چهار فصل زندگی او زمستان بود ؟