بر وزن باز باران با ترانه
یادم اید روز شیرین توی تابستان گرمی در اتاق خانه خود
دور هم بنشسته بودیم
شادو خندان فارغ از رنج زمانه هر یکی می گفت حرفی از زمانه
خاطرات جاودانه حرفهای عاشقانه
جمع ما آن روز چون باغی پر از گل
با هزاران مرغ عاشق یا پرنده
هریکی پرواز می کرد از سر کوه خیالش
با کلام دلربایش پاره می کرد ابرهای غصه هایش
اشک شوق از گونه هایم می تراود :
لحظه ای چون یادم آید
شاد و خندان فارغ از درد زمانه
دور هم بنشسته بودیم هریکی می گفت حرفی از زمانه
۲۲ /۴/۸۱
(برای دانش اموزانم که یک روز در تاریخ فوق به دیدن من امده بودند نوشته شد .)
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .