دوسال پیش بود که کتاب تاریخ و جغرافیای وجودم با صدای پنهان و مانده در پس تو های ارزو هایم باز خوانی شد و باغ زندگیم را که می رفت تا اخرین شاخه هایش به باد خزان تقدیم کند بارانی از ابر محبت و عشق به زندگی جانی دوباره داد .
امیر علی و فاطمه موسوی این دو بال زندگیم را بعد از سالها که در آرزوی پرواز بر فراز اسمان زندگی نشسته بودم دست مهربان خداوندی به من هدیه نمود و هم اکنون دوسال است که هرگاه اراده کنم می توانم به راحتی در اسمان زندگی پر واز کنم .
من شاید ادعا کنم که قدر دان مهر و محبت و لطف خداوندیم ولی حقیقتا باید اعتراف کنم حتی نمی توانم به اندازه یک لبخند بچه هایم از عهده این لطف خداوند برایم .
و ان هنگام که از در خانه پای به داخل منزل می گذارم و فرشته های نازنینم با لخند و ترنم صدای شیرین "بابا بابا " خود را در اغوش ارزوهایم می اندازند، برای من از هر لحظه ای شیرین تر است .
انها فضای خالی وجودم را انچنان از عشق و محبت و لبخند و امید و سپاس خداوندی پرکرده اند که خود را خوشبخت ترین ادم دنیا می دانم .

و البته و صد البته ان هنگام و در ان سالهای دور و دراز ارزو نیز دلم انچنان محکم و استوار به گشایش و رفع گرفتاری بود که هر لحظه می دانستم که روزی هدیه ای از اسمان برایم خواهد امد و مرا از شهد اسمانیش سیراب خواهد کرد .