پرومته در زنجیر و حکایت امروز ما
پرومته که به انسانها عشق میورزید و نمیتوانست رنج آنان را ببیند، پس از حل و فصل بسیاری از مسائل آدمیان تصمیم گرفت به دور از چشم زئوس، آتش را نیز به انسانها بدهد. وقتی زئوس از این جریان باخبرشد، پرومته را به بالای قله قاف (در قفقاز) برد و او را زنجیر کرد. جزای او این بود که هر شب عقابی از آسمان میآمد و جگر پرومته در زنجیر را میخورد، اما تا بامداد روز بعد جگر پرومته از نو میرویید.
یک روز پرومته به زئوس گفت که زمانی خواهد رسید که پادشاهی و خدایی تو به پایان برسد و دیگری بر تخت تو تکیه زند. زئوس خیلی میخواست بداند چه کسی جای او را خواهد گرفت، اما پرومته پاسخی به او نمی داد تا وقتی که آن اتفاق به واقعیت پیوست و زئوس توسط پسرش کراتوس از میان برداشته شد. سرانجام هرکول هم عقاب را کشت و پرومته از بند رها شد...
واین است حکایت امروز ما...............؟
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .