باران برایم خاطره ای تلخ دارد
هروقت به آينه نگاه كردم ، ديدم كه كسي با من سخن مي گويد:
" كجايي كه سالهاست تورا گم كرده ام"
و چه بسيار آشناست آن غريبه پنهان
صدايش از چهل سال پيش در گوشم نوازش مي كند
در حالي كه خيس باران است مرا به زير چتر آفتاب فرا مي خواند.
و من گرچه عاشق بارانم
ولي
وحشت آن روز را با عشق آن برابري نمي كنم !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۸۵ ساعت 14:15 توسط سید بلال موسوی
|
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .