روبه رويت مي نشينم تا اشكهايم را ببيني
گرچه سنگدلي
ولي
شايد داستان قطره و صخره تكرار شود.
به تماشايت نيامده ام
كه تو هرلحظه مرا بر دار عقوبت ، با دستهاي بسته بالا مي كشي
و التماست هم نمي كنم
چراكه خورشيد كه غروب كند همه با هم به سياهي فرو خواهيم رفت.
بيا كه تا وقت باقي است جام شرابي از زندگي نوش كنيم
كه فردا كاسه هايمان پر از خاك خواهد شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۸۵ ساعت 10:34 توسط سید بلال موسوی
|
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .