روزی شخصی فرزندی عزیز و دردونه داشت و او هر روز به سر ورروی والدینش خرابی به بار می اورد و هیچ همسایه و رهگذری از بیداد او در امان نبود .

روزها و ماهها و سالها همچنان می گذشت و هر چه همسایه ها و اشنایان دلسوز به بابای بچه تذکر می دادند که جلوی بچه ات را بگیر و او را رام کن ولی او همچنان از دردانه و یک دانه فرزند عزیزش دفاع می کرد ان هم چه دفاع کردنی !! 

تا اینکه خواستند او را به خاطر  خرابی های بیشمارش به محکمه بکشانند و به دادگاه بیاورند و ادبش کنند ولی بابای فرزند یک دانه و دردانه همچنان در جمعو همسایه ها و اشنایان و دلسوزان از او دفاع می کرد و او را بیگناه می دانست ولی در خفا او را به نزد خود فرا می خواند که ای پسر بی ادب تو دیگر برای من ابرو نگذاشتی و تا کی میخواهی به این بی ادبی ها و خرابی ها ادامه دهی ؟ 

فرزند نیز که از محبوبیت خود نزد پدر مغرور   و به پشت گرمیش مطمئن بود رو به پدر کرد و گفت : خود کرده را تدبیر نیست  ای پدر .من هرچه می کنم از  لطف و ادب تو می کنم که همه را تو به من یاد داده ای .

و این دعوا بین پدر و پسر همچنان ادامه داشت تا اینکه روزی پدر به جای پسر به محکمه عدالت  فرا خوانده شد و او تاوان تربیت بد فرزند خود را با تمام وجودش  پرداخت کرد.