دست بسته ...
روزی یه بنده خدایی رو عده ای دو دست و دو پاشو بستند و توی خاک انداختند .بعد بهش گفتند تو چرا پیراهنت خاکی شده ؟! خجالت نمی کشی که با این پیراهن خاکی اینجا هستی ؟
وقتی کتک مفصلی هم بهش زدند عده ای دیگه سر رسیدند و رو سرش داد زدند که مگه دست و پا نداری که از خودت دفاع کنی و نذاری اینها تو رو بزنند .بنده خدا مرتبا به اونها نگاه می کرد و به انها می خندید و با نگاهش می خواست اونها رو شرمنده کنه ولی اونها که از رو نمی رفتند و باز هم می زدند و می زدند و بهش طعنه می زدند که چرا از خودت دفاع نمی کنی چرا لباسهات خاکی است و چرا ......
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 12:56 توسط سید بلال موسوی
|
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .