یک ساعت تمام به فکر رفتم که چیزی بنویسم ولی نتوانستم موضوعی را برای نوشتن انتخاب کنم . نوعی بیخیالی بی حالی بی تفاوتی مرا از نوشتن وا داشته است . جامعه را با تغییرات منفی اش که میبینم بشدت افسرده میشوم و احساس مرگ می کنم .دوران جنگ که من نوجوان بودم و هر روز پیکر دوست و اشنایی را برا خاک سپاری می اوردند و از سر و روی خیابان و کوچه شهرمان ماتم می بارید این اندازه احساس ماتم و عذاب وجدان و افسردگی نمی کردم. دوران بسیار تلخی است دوران بسیار عذاب اوری است  دوران استحاله اخلاق و هویت ایرانی و انسانی و اسلامی است . احساس مي کنم که همه چيز دارد عوض مي شود اما  عوض شدن که عيب نيست .عيب و ايراد در اين است که جايگزين ان زشتي و پلشتي است . هر روز بد تر از ديروز و هر کسي که جاي ديگري را مي گيرد مدت زيادي نمي گذرد که  نا خود اگاه  اين جمله بر زبانمان نقش مي بندد که  دريغ از پارسال !!!!!!!!!.

رواج دروغ و رياکاري  و قدرت طلبي و نخبه کشي و بر صدر نشاندن نالايقان و بر خاک انداختن  لايقان سکه رايج دوران ما شده است .