سلام

روي شاخه درخت  خانه ما زنبورهاي عسل لانه كرده اند . يه روز صبح كه از خواب بيدار شده متوجه تجمع زياد زنبورهايي شدم كه روي شاخه درخت يك كولوني درست كرده بودند.

خوشهال شدم از اينكه تعداد موجودات خانه ما كمي بيشتر شده است ! بله ما سه نفريم كه تو اين خونه زندگي مي كنيم : من و عيال و مادر بزرگ. به همين خاطر خيلي زياد مراقب آنها بودم كه نكنه به انها بد بگذره .

يك روز  بارون مي زد و هوا هم خيلي سرد بود براي ميهمانان ناخونده يعني زنبورها ناراحت شدم كه من زير يك سقف و بخاري گازي ار شر سرما و باران در امان هستم ولي اون آفريده هاي خدا چگونه روي شاخه درخت و زير باررون زندگي مي كنند . به همين خاطر تصميم گرفتم كه كيسه پلاستيكي را بالاي سرشان قرار دهم كه تا حدودي از گزند باران و سرما در امان باشند ولي وقتي كه لانه آنها نزديك شدم احساس كردم كه اونها به من مي خندند چراكه در اون سرماي شديد كه من از شدت آن مي لرزيدم و با لباس گرم خودم را چند لحظه اي به زحمت در زير درخت نگاه داشتم ،  زنبورها  با عشق تمام به زندگي خود ادامه مي دادنند و كار خودشون را انجام مي دادند و گويا كه اصلا در اطراف آنها سرمايي وجود ندارد كه نگران آن باشند . 

راستي چرا؟ ما چنين هستيم و آنها چنان ؟ ما انسانها چه داريم و آنها چه دارند؟ و چرا ما با اينهمه برخورداري ظاهري از دنيا اينقدر ضعيفيم و آنها با اينهمه نداري و خردي و ناچيزي  اينقدر بي نياز و قوي ؟

 شما چه فكر مي كنيد؟