مست و هشیار

 

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

شعري از سهراب سپهري در وصف زندگي

 

 

........ با خودم می گفتم 

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

 

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم. 

 

سلام بر افرینش

پاسخی به مدیر وبلاگ http://modafe-velayat.blogfa.com/

سلام اقای موسوی خسته نباشید .مطالب شما دریافت شد و مایه بسی خوشحالی گردید که وکیلی با حوصله و با تجربه و پخته و ولایت مدار  مرا از عواقب نوشتن یک مطلب ساده بر حذر داشته است .

اقای موسوی :

من در اولین مطلبی که برایتان فرستاده بودم بعد از تلاش برای پیدا کردن مشتری برای کتابهایتان  جمله ای کوتاه مبنی برا اینکه (چرا اینهمه به یاران قدیمی امام که با شما و همفکرانتان اختلاف سیاسی دارند اینهمه تهمت و افترا می زنید و از این مطالب نفعی به ولایت و دیانت نمی رسد ) نوشتم و شما در پاسخ انها را دشمنان قسم خورده ملت مسلمان ایران و از نیرو های پیاده نظام صهیونیسم و امپریالیسم خوانده اید که هدف انها نابودی حکومت اسلامی می باشد .و در ادامه از در دلسوزی بر امده اید و مرا به خاطر سیادت از نوشتن این کلمات بر حذر داشته اید که چرا این افراد را یار ولایت خوانده ام و با ورود به حوزه فتوا مرا به دشمنی با خدا و قران و ولایت متهم کرده ای !!!!

راستی چرا اینچنین بر اشفته شدی ای وکیل برجسته ؟!

بعد از این نوشته شما هرچه خواستم بصورت کامنت پیام برات بنویسم میسر نشد و برایت مطلبی نوشتم که سزاوار این همه تند گویی و خارج شدن از جاده انصاف و ادب نبود .

من برایت نوشته بودم که شما معیارتان چیست که این همه تهمت می زنید و برای خودم هم دلیل داشتم و ان هم دفاع غیر منطقی از (   ؟     )در طی  ۵ سال بود . حالا که طشت رسواییش از بام افتاد معلوم شد که نظر چه کسی به نظر این رمال و فریب خورده رمالی و جن گیری مشایی  و یعقوبی و ... نزدیک تر است و ان همه فریاد دلسوزان و یانیان انقلاب را نادیده گرفتند و از سر لج بازی و ندانم کاری و افتادن در دام خود بینی و خود برتر بینی این همه دین گریزی و دین ستیزی را برای ملت ایران به ارمغان اورده است .

اقای موسوی !

شما برای جامعه اسلامی ایران متاسف هستی که من معلم ان هستم و ان هم به خاطر اینکه انتقادی کردم و مرا به تفکرات فرسوده و پوشالی متهم می کنی که چرا من و امثال من به فرزندان کهگیلویه درس می دهم .!!!!!!!

 من افتخار میکنم که مسلمان هستم و ولایت رسول الله و علی ابن ابی طالب و فرزندان معصومش را برای خود برگزیده ام . و انجام فرایض مذهبی را بر خود واجب می دانم و خود را با نوشتن کلمات فریب نمی دهم و گذشته کاریم روشن و هیچگاه خود را نیالوده ام و از اسم و رسم دیگران استفاده نمی کنم .

من هیچگاه ارزوی تخریب ایران و انقلاب اسلامی را ندارم و نخواهم داشت و چرا بی دلیل و مرا متهم به این مسئله میکنی ؟ ایا همه کارهای وکالت شما و قضاوت های قضایی شما اینگونه است ؟

من به این نظام افتخار میکنم و اگر انتقادی هم هست به تفکراتی است که اینگونه تند بر اسب تکفیر سوار می شوند و لگام ادب و انصاف را از دهان عقل بر می دارند و از روی احساس و برای دلخوشی اینگونه مینویسند .

اقای موسوی !

من که هنوز جواب شما را نداه بودم که در پیام دیروزتان  نوشته بودید من ظرفیت شنیدن انتقاد و شنیدن حقیقت را ندارم ! چرا چنین نوشتی ؟

خداوند به همه ما انصاف دهد و ما را به راه راست هدایت کند .

از اینکه برای بار دوم مرا  امر به دست برداشتن از این نوشتن ها فرموده ای متشکرم ولی باید گفت که :

واعظان که این جمله در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند ان کار دیگر میکنند

پاسخی به برادر محترم اقای  سید مختار موسوی


سلام : معیار شما برای خوب یا بد خواندن افراد چیست و کیست ؟ ایا خود به این تحلیل می رسید یا اینکه هر وقت تریبونی به فریاد آمد و امواجی در فضا پیچید و دشمنی تازه را به جامعه تحمیل کردند ؛ به این نتیجه می رسید ؟ چنین احساس می شود که شما و همفکرانتان بیش از انکه گوش به فرمان تفکر و اندشیه باشید  گوش به فرمان  فریاد و هياهو  هستید .شما همیشه منتظر هستید که هرکس صدایی مخالف داشت فورا چماق تکفیر را بر سر او بکوبانید تا صدایش به گوش کسی نرسد .در نگاه شما  جامعه و افراد و نظریه های فکری سیاسی و ... همه و همه حد و اندازه ای دارند که ذیل یک معیار فردی سنجیده می شوند و همه باید حرفی بزنند و کاری بکنند که از ان شاخص و تراز بالاتر نباشد .نگاه شما به ملت نگاه ارباب و رعیتی است و این یک نگاه فسیل شده و مدفون شده در تاریخ است .