توجه توجه توجه توجه توجه !!!!!!!!!!!!!!!!

مدتی است شخصی که همیشه خود را مهم فرض می کرد و می خواست دنیا را اداره کند گم شده است . از یابنده گان عزیز خواهشمند است اگر نشانی از او یافتند او را به منزل اولش برگردانند.

 

یادم میاد وقتی کوچک بودم  هروقت که قهر می کردم بابا بزرگ بهم میگفت  "هرکی قهر که خشه بی بهر که "

البته گاهی وقتها هم قهر کردن باعث میشد که چیزی بیشتر از حقم بهم برسه ولی همیشه اینطور نبود .گاهی هم میشد که به اون که حقم بود هم نرسم .

من  مطیع بابا بزرگم بودم و هر چه او می گفت عمل می کردم چون اون بود که مرا زندگی بخشید  اما چون زیادی پیشش عزیز بودم گاهی از این عزیزی سوء استفاده  میکردم و خودم رو بش از انچه هستم نمایش می دادم .

؟!!!!!!!!

هر روز که مي گذرد چوپان به صاحبان گله مي گويد گوسفندانتان را دزد برده .و گاهي مي گويد گرگ به گله زده و يا بهانه اي ديگر که از کوه پرت شده و گوسفندتان هلاک شده است .

به راستي تا کي مي توان به حرف چنين چوپاني ايمان داشت و حرف او را باور کرد ؟

شايد روزي برسد که گوسفندان چوپان براستي طعمه گرگ هاي گرسنه شوند انگاه چهره چوپان که از کرده خويش پشيمان گشته است تماشايي است .

مسافری در شهر بلخ جماعتی را ديد که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بيچاره مرتب داد و فرياد می‌زند و خدا و پيغمبر را به شهادت می‌گيرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهيد مرا به خاک بسپاريد؟ اما چند نفر که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گويند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گويد. مُرده.


مسافر حيرت زده حکايت را پرسيد. گفتند: «اين مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است.

چند مدت پيش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نيز به مرگ اوˆ گواهی داد.


پس يکی از مقدسين شهر زنش را گرفت و يکی ديگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حيات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. اين است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بريم، زيرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جايز نيست !

در قیر شب

سهراب سپهری -در قیر شب



دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست دراین تاریکی

در و دیوار به هم

پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

نقشهایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست دراین خاموشی

دست ها پاها در قیر شب است