یاد بابا بزرگ بخیر که هنگام بارش شدید باران از کومه خود بیرون می امد و در وسط باران : لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار را می خواند و من هم با او تکرار می کردم و چه بسیار بود که با خواندن این دعا توفان بر می نشست و دل ما ارام می شد .
و بقول امینی عزیز :
ان موقع که باران می امد
حرف از درد و رنج بود ! حرف از چکه کردن بود یا بهتر بگویم تپ کردن کومه و شاش بود حرف از تلنیدن تو شلی بود
حرف از لا فتا الا علی لاسیف الا ذلفقار بود ! حرف از خیسی البسه بود
حرف از ارزشمند بودن خلل چاله بود
حرف از لرزیدن فرزند در برابر پدر بود
حرف از پوشیدن کت پدر بر پسر بود
حرف از بلی پسو بود
حرف از گرده و دنگو بود
اما از عشق خبری نبود
اما چرا با همه این درد ها شاد خندان بودیم
می دانی چرا
چون صفا بود
یک رنگی بود
همدلی بود

من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .