فصل من

فصل من فصل سفر بود و عذاب

 در رسيدن به سر چشمه آب

 

 تلخي تجربه شد حاصل من

تا رسيدم همه جا گشت سراب

 

 کاروانها هم رفتند و کسي جاي نماند

 بخت من بين که چرا رفت به خواب

 

دوش در خواب تو فرياد زدي :

 دل و جان تو چرا گشت کباب؟

 

 گفتمش: هر که مرا ديددو چشمش بگريست

 دل و دست تو چرا گشت کباب ؟

 

اشک در حلقه چشمت به سکوتش مي گفت

 دل من هم بخدا از دل تو گشت کباب

 

 نام من خود همه تفسير چهل ساله عمر

 فصل تفسير تو هم گشت خراب

 

وقت باقي است مزن تيشه به باغ

 وقت باقي است مکن جوي خراب

 

 من بلالم به سر شعله درد

 ناله سر مي دهم از درد که :آب آب آب آب ......

روز من فردا نیست....

روز من فردا نیست

شاید هیچگاه سهمی از فردا به من نرسد

از روز بارانی تا کنون به دنبال عروسکی برای هدیه بوده ام

من سالهاست که بی عروسک مانده ام

من از باتلاق های زیادی عبور کرده ام

و چه بسیار بد بو شده ام

و هر روز هر ماه و هر سال  به دنبال ابی برای شنا بوده ام

ولی هر بار

خاک برکه هایی خشکیده را با دو دست بر سر کرده ام

 

انسانم ارزوست.....

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:

" آدم پیدا کنید......

                      بر او سجده خواهم کرد...............!!!!!