فصل من
در رسيدن به سر چشمه آب
تلخي تجربه شد حاصل من
تا رسيدم همه جا گشت سراب
کاروانها هم رفتند و کسي جاي نماند
بخت من بين که چرا رفت به خواب
دوش در خواب تو فرياد زدي :
دل و جان تو چرا گشت کباب؟
گفتمش: هر که مرا ديددو چشمش بگريست
دل و دست تو چرا گشت کباب ؟
اشک در حلقه چشمت به سکوتش مي گفت
دل من هم بخدا از دل تو گشت کباب
نام من خود همه تفسير چهل ساله عمر
فصل تفسير تو هم گشت خراب
وقت باقي است مزن تيشه به باغ
وقت باقي است مکن جوي خراب
من بلالم به سر شعله درد
ناله سر مي دهم از درد که :آب آب آب آب ......
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .