خسته از سیاست دوست دارم به کودکی برگردم
یاد برم کل خاتون و دره حلیمه ای و برم شیر و برم توفی بخیر . یاد دوران ابتدایی و مدرسه محمدی بخیر . یاد باغ کای مرتضی و کای عبدالله بخیر که چقدر در حسرت خوردن اناری از باغ انها بسر بردم .
یاد آن سیلی که منوچهر شرافت برای تنبیه کردن من به صورتم نواخت بخیر و یاد ابراهیم هم بخیر که چقدر بزرگوارانه از من گذشت کرد و لب فروبست هیچ نگفت .یاد بخشعلی هم بخیر که مرا لو داد.
یادان روزی بخیر که برای بردن تغذیه از بین دوباغ به همراه بشیر در یک روز بارانی عبور می کردیم ولی اب تا سینه ما بالا امده بود و مرحوم عبد الله پور معلم کلاس سوم ما بود .
یاد ان روزهای کودکی به خیر که برای تماشای تلویزیون به خانه رضا شرافت یا مرحوم کای شاپور می رفتیم و تا نیمه های شب (بدون اینکه به ما بگویند بچه برو خون خوتون مگه نمی بینی نیمه شبه !!! )روی زمین دراز می کشیدیم و سریال مرد شیش ملیون دلاری را تماشا می کردیم .
یاد مرحوم عباسی بخیر .یاد مسعود محمدی به خیر که خاطرات جالبی از او ودوران جوانی و عاشقی او به یاد داریم .
یاد شارو هم به خیر .همان که یک بار چکمه هایش را پر از اب و گل کرد تا خانم معلم را اذیت کند و سر کار بگذارد
یاد فایز شریفی بخیر که یک بار در کلاس پنجم از حال رفت و نقش بر زمین شد .
یاد دوران کودکی بخیر که در تمام مدت ان در حسرت داشتن یک دوچرخه روز شماری می کردم و هر سال دل خوش بودم که تابستان که امد بابا بزرگ برایم دوچرخه خواهد خرید ولی نخرید که نخرید که نخرید .
یاد ان تو شلی هایی که همراه نادر و حسین در دره حلیمه ای درست می کردیم و بعد از ساختن خانه های بچگانه می رفتیم در برم شنا می کردیم و دور لب های ما سبیلی از شل و لیره بد بو درست می شد .
یاد روزهایی به خیر که برای نوشتن شعار بر علیه شاه و خان ها می رفتیم لاستیک اتش می زدیم وخاکستر سوخته لاستیک را با اب به هم میزدیم و با یک پارچه روی دیوار همان خانه هایی می نوشتیم که تا نیمه های شب برای تماشای تلویزیون می نشستیم ویک حرف تلخ هم به ما نمی گفتند وتازه خیلی هم ما را احترام می کردند و می گفتند که اینها بچه سید هستند و خدا را خوش نمیاد ناراحتشون کنیم .
یاد صف های صبحگاهی ابتدایی بخیر که با ترکه های ناری به استقبال ما می امدند تا ناخن های ما را وارسی کنند که مبادا ناخن ما بلند باشد و یا چرکی زیر ان جمع شده باشد
یاد ان نرده هایی دور مدرسه بخیر که چه کوتاه بود و هرکس می توانست از لای ان ها به درون مدرسه برود و مثل الان نبود که دیواری بلند دور تا دور انها کشیده اند مثل دیوارهای دور خانه من وتو و دیگران.
یاد فوتبال بین سوق و چنگلوا به خیر که وقتی سوقی ها یه خطایی بر روی بازیکنان شیخ انجام دادند مربی انها که کلاه نمدی بر سر داشت امد وسط زمین و با صدای بلند به بازیکنانش گفت چنگلوا اسکوت!!!! با این اخطار بود که دعوای شدیدی در گرفت .
و......
یاد های زیادی بخیر ولی بعد از دوران کودکی و ورود به دوران جوانی و بزرگسالی جز خاطرات تلخ و سخت چیزی به یاد ندارم و اگر عمری بود که سالخورده شوم خواهم گفت و خواهم نوشت که یاد ان سالهای ۷۴ تا ۸۸ هم بخیر که چه دیدم و چه چشیدم و چه بر سرم امد.
من سيد بلال موسوي دبير شيمي شهر دهدشت هستم كه در يك روز باراني در سوق به دنيا امدم و خوشحال می شوم که نظرات خوب شما را راهنمای خود قرار دهم .