|
|
|
|
|
عادت کرده ایم به ماتم های سنگین واز دست دادن عزیزان مهربان .
هنوز داغ یاران نو رفته بر دل ما سنگینی میکرد که یاری دیگر قفس تن را شکست وناباورانه از خاک بر افلاک شد. سلمان عزیز این چهره اغشته به لبخند و آن اراده محکم و آن عاشق زندگی را از دست دادیم و داغ رفتنش ما را به ماتمی فراموش ناشدنی فرو برد. نمی دانم چرا چنین اتفاقاتی تلخ پی در پی مانند بارش شهاب سنگ بر دیار ما می بارد و چرا این همه نیروی ارزشمند انسانی ما در دورانی از زندگی به دیار باقی کوچ می کنند که ما از هر زمان دیگر به وجود آنها محتاج تریم. این برای ما یک مصیبت بزرگ است که نیروهای ارزشمند و خلاق و با تجربه دیارمان در شرایطی که نوبت بهره برداری از تجربه های انها بود هجرت می کنند و ما را از نعمت وجود خود بی بهره می نمایند. و باید پرسید که علت این همه از دست رفتن جانهای شریف در تصادفات چیست ؟ چه عواملی دست به دست هم داده اند تا اینگونه زندگی به مرگ تبدیل شود و جای سرور و شادی را ماتم و مصیبت بگیرد. ما را چه شده است و و انها را که باید نگران این همه مرگ های دلخراش باشند چه می شود؟ ایا مشکل را در جای دیگری نباید سراغ گرفت و ایا مشکل این همه مرگهای تصادف گونه را در همین اطراف خود نباید سراغ گرفت .ایا این عزیزان خود به استقبال مرگ می روند و یا مرگ را به استقبال انها فرستاده اند ویا مرگ را در کمین انها قرار داده اند . امروز سلمان عزیز با طفل شیرخوارش اسیر مرگی در غربت شد که روح همه را داغ دار کرد وفردا نیز دیگری را که او هم عزیز خانواده ای خواهد بود خواهد ربود اما تا کی اینگونه برماتم انها فقط تا روز هفت یا چهلم شان اشک بریزیم و بی هیچ بازخواستی از کسانی که مرگ را به صورت مزمن در مسیر جاده های زندگی ما تزریق می کنند به سادگی از انها عبور کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:22 توسط سید بلال موسوی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی است بوی عشق می دهم
بوی عشقهای خفته می دهم درد در وجود من به حد کفر قد کشیده بود با عصای موسویت بوی زنده می دهم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:4 توسط سید بلال موسوی
|
|
||