|
|
|
|
|
باز هم برگشتم بازهم با دستان بسته و پاي در زنجير سرنوشت بي هيچ انتظاري از زمين و زمان وچه بسيار سخت است براي رودي كه بر فراز قله هاي كوه ، برفي برايش نباشد او بزودي خواهد خشكيد و ماهي هايش همه خواهند مرد و بستر نرم آن سنگلاخي خواهد شد بسيار سخت كه پاي كودكي را خواهد خراشيد و من امروز به همان رودخانه مي مانم گرچه هنوز جاريم اما افتاب عمر ، برفهاي مرا پيوسته آب مي كند و هرروز كه مي گذرد كف رودخانه را به انتظار نشسته ام. سروده شده خرداد 75 اما متناسب با خرداد 87
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:50 توسط سید بلال موسوی
|
|
||
|
|
|
|
|
نفس کشیدن نیز مشکل شده است. مدتی است که هوا برای تنفس مناسب نیست . نبود و یا کمبود خیلی از چیز را می توان برای مدتی طولانی تحمل کرد اما نفس نکشیدن را نمی توان .
چرا چنین است ؟ اگر نان و اب و غذا گران است ولی دل خوش بودیم که هوایمان صاف و ارزان و بی منت است ولی داغ همین هوای صاف نیز بردلمان گذاشته شد . وقتی هوای اسمان صاف نباشد هوای دلها نیز غبار الود می شود . هرکس به کنج خانه خویش می خزد و یا ماسکی بر دماغ و دهن می بندد . در هوای غبار الود هیچ کس را نمی توان به درستی شناخت و یا فرصتی برای نشستن و درد دل کردن وجود نخواهد داشت .فقط چشمهاپیداست ولی دهان ها بسته است و فقط این اشاره چشمهاست که حرفهای ناگفته دلها را بیان خواهد کرد . اگر بارانی ببارد هوا صاف خوهد شد و غبار از چهره اسمان و زمین و اسمان دلها شسته می شود و ما همه به انتظار باران نشسته ایم . شاید یک روز بارانی نزدیک باشد. به امید هوای صاف و بی غبار
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:4 توسط سید بلال موسوی
|
|
||