تبليغاتX
یک روز بارانی
از یک روز بارانی شروع می شود و شامل هر چیزی است که عقل و دل می پسندد.
 

در هفته مقام معلم  يك روز دانش آموزي شعري را در وصف حال من نوشت

كه نشان مي داد او مرا به اندازه خودم مي شناخت وارزش آن را برابر ۱۷ سال معلمي مي دانم

وقتي از وي در باره شعرش سوال كردم ، گفت : من شما را با رنجهايتان مي شناسم

 و شعرم همه در وصف صبر و استقامت شماست .

گفتم كه اين شعر را در چه حالي سرودي ؟ گفت : در حال ريزش اشك.

با خواندن شعرش بي اختيار گريه كردم .

 

تو اي صابر تر از ايوب پيغمبر

 

  تو اي مخلوق بي همتاي آن دادار مهر افروز

 

                       تو اي فرزند غمهاي زمين و آسمان و مهر    

 

 چه كس پاسخ به اين چشمان خيس و محنت آلود تو خواهد داد

 

                    بدون شك تورا بايد براي اين همه صبر و شكيبايي

 

 

ايوب زمان ناميد !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط سید بلال موسوی  | 

دیروز وب سایت مکتوب را نگاه می کردم و مطلب زیر را جالب یافتم . البته جناب دکتر همیشه جالب قلم می زند و من این مطلب را از ایشان در وبلاگ خود عینا می آورم : 
 
آدرس :http://mohajerani.maktuob.net
 
کسی سر جای خودش نیست!


در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه بر

انگیزی وجود دارد:"خویشکاری"
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...
سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"
گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:20  توسط سید بلال موسوی  |