تبليغاتX
یک روز بارانی
از یک روز بارانی شروع می شود و شامل هر چیزی است که عقل و دل می پسندد.

راستي اين همه تبليغ از احمدي نژاد چرا ؟ اين همه تمجيد و تعريف چه مناسبتي دارد ؟ مگر ما قبل از ايشان هيچ رييس جمهوري نداشتيم كه اين همه از وي فيلم و تصوير و گزارش پخش مي شود؟

كسي منكر اين نيست كه ايشان بلاخره رييس جمهور اين مملكت هستند ولي حجم تبليغاتي كه براي يك سفر كوتاه وي به راه مي اندازند به اندازه اي است كه هر كس با هر سطح فكري كه باشد انگشت تعجب به دهان مي گيرد كه مگر ايشان چيست و كيست و چه تفاوتي با رييس جمهور هاي قبلي كشور دارد ؟

گاهي تبليغات را تا حد  معجزه هزاره سوم نيز بالا مي برند( به نقل از همسر سخنگوي دولت)

 و گاهي حضورش را در دانشگاه كلمبيا مانند حضور حضرت موسي در كاخ فرعون مي دانند (به نقل از سردارداود احمدي مقدم مسئول بازرسي ويژه رييس جمهور)

 ويا مرکز پژوهش و اسناد رياست جمهوري در گزارشي سراسر تعريف و تمجيد، آقاي احمدي نژارا با سقراط مقايسه کرده و ايشان را «سقراط زمانه!» مي نامد.

ويا : خطيب موقت نماز جمعة تهران: اين نامه (نامة آقای دکتر احمدی نژاد به جرج بوش) فوق‌العاده است و عقيده من اين است كه از الهامات خدا بود.

و يا :خطيب موقت نماز جمعة تهران در خطبه اي ديگر با اشاره به واقعة سوم تير: «در سوم تير خدا نخواست که «در بر پاشنه غلط بچرخد و انقلاب 57 از بين برود.» (به مفهوم اين منطوق فکر کنيد...! لابد با انتخاب هر کسی غیر از جناب آقاي احمدي نژاد به رياست جمهوري، در بر پاشنۀ غلط می چرخيد.

و يا : آقاي سقاي بي‌ريا، مشاور رياست جمهوري در امور حوزه و روحانيت: در سفر شانگهای خانم های هندو آمدند و با دست مالیدن بر شیشه اتومبیل رئیس جمهور می خواستند خودشان را تبرک کنند.

و بازهم : آقاي دکتر رحيمي رييس ديوان محاسبات كشور: «در سوريه، يكي از مسلمانان به من گفت: من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدي‌نژاد بود.

یاد مرحوم شریعتی به خیر که می گفت: اگر می خواهی کسی را خراب کنی ، از او به بدترین شکل ممکن دفاع کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:23  توسط سید بلال موسوی  | 

 

 

اوايل ماه رمضان بود كه به خانه ما اومده بود .البته با بالهاي زخمي .اورا روي ديوار حیاط خانه ديدم كه هراسان به هر سو نگاه مي كنه .

 آرام ارام به او نزديك شدم و او بدون اينكه مقاومت كنه خودوشو انداخت تو دستاي من.خيلي خوشهال شدم و خوشهال تر از اين شدم كه جلوي او يه كاسه پر از گذاشتم كه با سرعتي عجيب آن را با منقار قرمزش نوش جان کرد. 

از ان روز تا همین دیروز در خانه ما لانه داشت و هر وقت که به خانه می امدم سراغش را می گرفتم و مرتب به بهش آب و دانه می دادم و هر از چند گاهی هم او را به حیاط خانه می بردم تا آسمان ابی را ببیند !

اما دیروز عیال  با ناراحتی تمام او را به حیاط خانه هدایت کرد و یکمی هم بر سرش غر زد که این چه کبوتری است که ما را ول نمی کنه برو بیرون !!!

خلاصه طولی نکشید وقتی از خواب بیدار شدم کبوتر را ندیدم .

از خود پرسیدم که او کجا رفت .همه جای ممکن را پرسه زدم ولی از ان خبری نشد .فردای ان روز پسر همسایه را دیدم که می گفت کبوتری سفید و خوشگل را دیدم که از خانه شما پرواز کرد !!

با خود گفتم که کبوتر هم دل دارد که از حرف دیروز ما رنجید و از این خانه پر کشید .

پس باید که مراقب بود دلی از ما رنجیده نگردد حتی دل کبوتری

چرا که شاعر فرمود :مرنجان دلم را که این مرغ وحشی     زبامی که برخواست مشکل نشیند

خیلی از کبوترانی سفید هستند که با غفلت ما از خانه هایمان پر می کشند و لی غافل از این که خود در پر کشیدنشان چقدر مقصریم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:13  توسط سید بلال موسوی  | 

 مثل اینکه همین دیروز بود که حادثه کلایه اتفاق اوفتاد و جمشید یلدا را تنها گذاشت و به سفر رفت.این بار از بندر عباس خبر امد که حادثه تکرار شده است .

۱۲ اردیبهشت با ۱۲ آبان ۸۶  شش ماه فاصله دارند اما قرنها که بگذرد نمی توانند این فاصله را پر نمایند.

از عباس چه بگویم که شاعری می گفت:

پایان غریب و قصه ای محزون داشت

از دست زمانه هم دلی پرخون داشت

بر بالش سنگهای غربت جان داد

                 عباس که سرنوشت گوناگون داشت

عباس بر مزار جمشید

او سالها پیش رفته بود و ما امروز خوابش را دیدیم که از دور ؛ دستی تکان می داد و همچنان می رفت.

 

افسوس ها دیگر جوابی قانع کننده نیستند ولی برای اعتراف گاهی مناسبند.  

   

او اینک همه ما را به اعتراف واداشته است که اگر به  غچه هایمان به موقع آب  برسانیم ریشه هایش خشکیده نخواهد گشت و باد خزانبرگهای لطیفش را به تاراج نخواهد برد.

 

تقدیر نیز از غفلت های باغبان وارد باغ زندگی می شود و میوه های کال را قبل از رسیدن بر زمین می افکند.

رفتنش یک سوال بزرگ برای همه ماست و عذاب سخت وجدان نیز جوابی قانع کننده برای آن نخواهد بود.

 

 انگشت حسرت به دهان گرفتن و ای کاش گفتن ها نیز آب رفته را به جوی باز نخواهد گرداند.

سرگذشت عباس درس بزرگی است که باید ساعت ها نشست و آن را با فرمولهای روانشناسان و جامعه شناسان به بحث گذاشت که چرا:

                                  چهار فصل زندگی او زمستان بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:34  توسط سید بلال موسوی  |